تبليغاتX
 دردهای یک پسر تنها
دردهای یک پسر تنها
ورای ابدیت
!@#$%^،×!

.Human being is a creature that should tame himself


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 ساعت 8:44 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

Are you the one who watches life to pass by
or
the one who takes action
or
? the one who quits and withdraws


?پسری تنها و در تاریکی | در شنبه هجدهم خرداد 1387 ساعت 8:42 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

, It is a fact that
.spirit prefers to descend where the patients and the afflicted people are


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 ساعت 8:39 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

, The more one can stand on his own feet
. the less the others will try to lead him


?پسری تنها و در تاریکی | در دوشنبه ششم خرداد 1387 ساعت 8:37 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

, Desiring a noble purpose and the tools for reaching it
. a mark of genius


?پسری تنها و در تاریکی | در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 8:34 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

.One could do any thing he has to
: And when some one days "I COULDN'T" it means
. that he doesn't want to use his will power


?پسری تنها و در تاریکی | در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:29 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

.Meditation is like planting a tree
.fruit late , but you can always be sure of its fruitfulness


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 8:24 بعد از ظهر | پیوند  | 
!@#$%^،×!

A habitude makes our hand more and more skillful
! But
.intellect makes us inefficient


?پسری تنها و در تاریکی | در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 8:10 بعد از ظهر | پیوند  | 
سرنوشت وایکینگها

سلام ... ،

میخوام امشب یه داستان بگم ...
از یه سرنوشت ...
یه سرنوشته ...
میدونی وایکینگ چیه و به کی میگن ؟
به من میگن ! ...
نه ، من نیستم که ...
خب ...
ام .......
وایکینگ کسیه که بهش میگن وایکینگ !

نمی دونم !
یه داستان میخوام بنویسم ،
داستانی از سرنوشته وایکینگها ،
داستانی از مردان و جنگجویان اسکاندیناوی !

بخون ، !
اگه نخواستی هم نخون ... !
چون برا تو نوشتم ، نه تو ... !


!#$%^&*!

من در درون قلبم سرمای یاس و نا امیدی را احساس میکنم ،
سرمایی مانند سرمای آخر زمستان
من و پسرم به شدت آسیب دیده ایم
پسرم مرده است ...
او تنها 6 سال داشت ...


او فرزند ارشد من بود ،
تنها باقی مانده از من ، اجداد و قوم و خویش من ...
آخرین بازمانده ای که نام مرا زنده نگه میداشت ،
مرگ نیشخند مهلک خود را بر او نمایان کرده
اینجا هیچکس نیست که او را مقصر بدانم ،
و تنها خود من مقصرم .

تقدیر مردان شمال در انتظاره همه ماست ،
تقدیر و سرنوشت همه وایکینگها همین بوده است ...
و تا بوده ، همین بوده  ...
هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد ،
روز پاسخ به دعوت ادن ،
یا شاید روزی که باید در آن پا بر دروازه جهنم گذاشت ...


من او را به درون کشتی خود بردم ،
به نظر میرسد که او خوابیده است ،
اما سرما امانش را نداد ... ،
رنگ آبی تیره ای که از شدت سرما بر لبان او نقش بسته ...
و کافیست تا مرا به گریه بیاندازد ،
چون نشان می دهد که پسره من مرده است ...


هیچ مردی نباید فرزندش را به خاک بسپارد ،
او هنوز قسمتی از وجود من است ،
اشکهای تلخ و دردناکی که من میریزم ...
بار سنگینی است که از تحمل من خارج است ...

بدن سبک او را در آغوش گرفته ام  ،
پوست او همچون برف سفید شده است ،
اما هنوز غم از دست دادن او در قلبم سنگینی میکند ...
به طوریکه هر لحظه غم و اندوه مرا بیشتر میکند .

شماها ،
ای اجداد من ، ...

این چه سرنوشت شومی است که به من اعطا کرده اید ؟
من برای چه باید رنج بکشم ؟
من برای چه باید این درد و رنج را احساس کنم ؟
اجداد من ، ...
زندگی دیگر معنی و مفهمومی برای من ندارد ،


پسرم را بر توده هیزمی که برای سوزاندن جسد او جمع کرده ام خواباندم ...

او را چنان که شایسته یک پادشاه است تدفین کردم ...
و خود نیز در کنار او خوابیدم ،
و خود را می سوزانم تا بمیرم ،
"و زمانی که در حال مردن بودم صدای آواز تمام وایکینگها را که پیش از من
مرده بودند را میشنیدم"
"آوازی که به معنی خوش آمد گویی برای ورود به
دنیایی دیگر بود"

تقدیر مردان شمال در انتظاره همه ماست
تقدیر و سرنوشت همه وایکینگها همین بوده است
و تا بوده ، همین بوده  ...
هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد ،
روز پاسخ به دعوت ادن ،
یا شاید روزی که باید در آن پا بر دروازه جهنم گذاشت ...


?پسری تنها و در تاریکی | در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 ساعت 8:23 بعد از ظهر | پیوند  | 
Dark Nature

... Clouds , Nature , Fantasy , Dark , Dark Nature      

 

Dark Nature


?پسری تنها و در تاریکی | در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 9:33 قبل از ظهر | پیوند  | 
Paranoid Eyes

, Button your lip . Don't let the shield slip
, Take a fresh grip on your bullet proof mask
, And if they try to break down your disguise with their question
You can hide , hide , hide
. Behind paranoid eyes

 . You put on our brave face and slip over the road for a jar
, Fixing your grin as you casually lean on the bar
Laughing too loud at the rest of the world
With the boys in the crowd
You can hide , hide , hide
. Behind paranoid eyes

. You believed in their stories of fame, fortune and glory
Now you're lost in a haze of alcohol soft middle age
. The pie in the sky turned out to be miles too high
, And you hide, hide, hide
, Behind brown and mild eyes


?پسری تنها و در تاریکی | در شنبه دهم فروردین 1387 ساعت 2:21 بعد از ظهر | پیوند  | 
سالهای ما ...

یک تاریکی بی پایان به سوی ما می آید ،

همه نورهای زمین به پایان رسیدند ،

عصری جدید می آید 
و این عصر نابودی ماست ...

 

یک نیایش به ضد مسیح ، ما سلام می کنیم ،

تو اجازه می دهی که بر فرازت سقوط کنیم ،

زمانه نفرت ، جنگ و درد اینک اینجاست ،

ما با هم چیزهای قوی تری می سازیم ،

ولی ، دائما هیچ در هیچ ...

 

در قلعه ای عمیق با غرور و قدرت ایستاده ایم ،

بر می افرازیم قلب سیاهمان را ، جسممان و دورود هایمان ،

این ابدیست و سالهای بی پایان تاریکی ما ...

 

با ما روبرو شو ، به جسم ما بیا ،

قلب سیاه تاریکی را احساس کن ،

نفرت را حس کن ، ارباب عصر شیطانی را احساس کن ،

ما را بپرست ، و عصر جدید ما را بپرست ...

 

نفرت را ببین ، درد را ببین ،

رود های قدرتمندو تاریک ما را ببین ،

جایی که خون قربانیان در جریان است ،

ما قربانی می کنیم برای عصر جدیدمان ،

ما قربانی می کنیم هرچیزی که می خواهیم و هر چیزی که نیاز داریم را ،

و 
انجام بده چیزهایی را که سالهاست پژمرده شده است
... !


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه چهارم فروردین 1387 ساعت 3:46 قبل از ظهر | پیوند  | 
باز هم یک فیلم دیگر

   باز هم یک فیلم دیگر ...

یک صدا ، تنها یک صدا
یک بوسه ، تنها یک بوسه
چهره ای در بیرون قاب پنجره
چگونه کار به اینجا کشید ؟

مردی که می دوید ، کودکی که می گریست
دختری که می شنید ، صدایی که دروغ می گفت
خورشیدی که به سرخی آتش می سوخت
تصوری از یک بستر خالی

اعمال زور ، مرد خشن بود
زن زود پیشنهاد خواهد داد ، به اندازه ی کافی تجربه داشت
گامهای سرنوشت ، اراده ی درهم شکسته
کسی بی جنبش دراز کشیده

مرد خندیده و مرد گریسته
مرد جنگیده و از پا درآمده
او درست مثل همه ی دیگران است
نه بدترین است ، نه بهترین

و هنوز زمزمه ی بی پایان
پرگویی هایی که تحمل میکنم
دریای چهره ها ، چشمان برانگیخته
پرده ی خالی ، نگاه بی جان

مردی سیاه پوش ، بر اسبی همچو برف سفید
زندگی بی هدفی به پایان رسیده
چشمها ملتهب ، اشکها همچنان جاری
و مرد در شفق رنگ می بازد


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 3:59 قبل از ظهر | پیوند  | 
YeT AnotheR MoviE

                                      ..... YeT AnotheR MoviE

One sound , one single sound
One kiss , one single kiss
A face outside the window pane
 ? However did it come to this


A man who ran , a child who cried
A girl who heard , a voice that lied
The sun that burned a fiery red
The vision of an empty bed


The use of force , he was so tough
She'll soon submit , she's had enough
The march of fate , the broken will
Someone is lying very still

 He has laughed and he has cried
He has fought and he has died
He's just the same as all the rest
He's not the worst , he's not the best

And still this ceaseless murmuring
The babbling that I brook
The seas of faces , eyes upraised
The empty screen , the vacant look

A man in black on a snow white horse
A pointless life has run its course
The red rimmed eyes , the tears still run
As he fades into the setting sun


?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 11:35 قبل از ظهر | پیوند  | 
و مرگ در آتش ...

انتظار به زودی پایان میرسد ،
هميشه مستحکم باش ،
هرگز سر خم نکن ...

صبح فرارسيده ،
خودت را آماده کن ...

زندگی برای افتخار ، سربلندی ، و در نهايت "مرگ در آتش"

جنگ واقعی همين جاست

بدون ترس روبرو شو
عصر شمشير ، عصر نيزه
بجنگ برای افتخار ، سربلندی ، و سرانجام "مرگ در آتش "

زبانه آتش را ببين ...

شعله ها فراتر می روند ،
بزودی همه می سوزند و می ميرند ،
و تو بسوز برای افتخار ، سربلندی و مرگ ...

طوفان مهلک شعله ها ،
فقط مرگ را باقی می گذارند .
تباهی جهان جز سرنوشت ماست ...
بمير برای افتخار و سربلندی ،
نيروهای آشفته در حرکتند ،
جانب خود را حفظ کن ،
و بدان که روز به زودی فرا می رسد ،
در هنگام روز ، پل بين آدميان و خدايان می شکند ،
و خورشيد و ماه از شمال طلوع خواهند کرد ،
هنگامی که مردگان از گورهايشان بر می خيزند ،
و سارتر شعله هايش را گسترش می دهد ،
همه دانسته هايت نابود می شود ...
و به دريا فرو می روند ... 

" و يک روز دنيای جديدی پديد می آيد ... ،  "
جايی که همه آزادند"


?پسری تنها و در تاریکی | در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 6:54 بعد از ظهر | پیوند  | 
یه شبه دیگه با گله یخ

سلام

خیلی زود ،
اومد ... !
یه شبه دیگه ...
نه !
اصلا !
حوصله ی حرف زدنو ندارم ...
خیلی سرده ... خیلی ...
فقط موزیک !
آره ...
خودشه ...
فقط یه موزیک مثله "گله یخ" !
همین .
ولی نمیدونم چرا این ...
ولی خوب ،
الان ، همین !
آره !!!
همین ، الان !
چون مثله هر شب سردو تاریکه ...
"هیش" کی چیزی نگه !
فقط یه ترانه حرف بزنه ...
اون همش راست میگه
مثه ماها نیست ...
یعنی مثه تو نیست ...
ولی به خدا با تو نیستم !
تمامه احساسو اون میفهمه ، نه تو !!
چی بگم دیگه ؟
چی میتونم بگم ؟
چی بخونم ؟
به قوله همون ترانه :

 "چی بخونم ؟ ، جوونیم رفتو صدام رفته دیگه ، گله یخ توی دلم جوونه کرده"



?پسری تنها و در تاریکی | در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 0:48 قبل از ظهر | پیوند  | 
نیچه / چنین گفت زرتشت ...

برآورد که در جهان کدام ابلهی به پایه ی ابلهی رحیمان رسیده است و در جهان چه چیز به اندازه ی ابلهی رحیمان مایه ی رنج فراهم کرده است !
وای بر آن عاشقانی که از رحم شان برتر ، پایگاهی ندارند !
شیطان روزی با من چنین گفت : "خدا را نیز دوزخی است : دوزخ او عشق به انسان است ."
و چندی پیش شنیدم که گفت : "خدا مرده است . رحم خدا به انسان او را کشت ."



نیچه /  چنین گفت زرتشت ...

 


?پسری تنها و در تاریکی | در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 0:31 قبل از ظهر | پیوند  | 
نفس

نفس بکش ، در هوا نفس بکش ،
از نگاه کردن به دور و برت ، ترسی به دل راه مده ...
اینجا را ترک کن ، اما مرا ترک نکن ،
به دور و بر نگاه کن و زمین خودت را انتحاب کن
برای عمر دراز و پرواز بلندی که داری ، انتخاب کن
و لبخندهایی که بر لب می آوری و اشکهایی که میریزی ...
و هر چه را که می بینی و بر آن دست میزنی ،
همیشه ، همه ی زندگی تو خواهند بود .


بدو ، خرگوش بدو ...
لانه ات را بکن و خورشید را فراموش کن ،
سرانجام ، وقتی کار تمام شد ،
از پا ننشین ، و لانه ی دیگری بکن ...
برای عمر دراز و پرواز بلندی که داری ،


اما اگر بر مد دریا سوار شوی ،
و تعادلت را بر روی بلندترین موج ها حفظ کنی
زودتر به سوی گور می شتابی !


?پسری تنها و در تاریکی | در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 2:12 قبل از ظهر | پیوند  | 
Breathe

 Breathe , breathe in the air
Don't be afraid to care
Leave but don't leave me
Look around and chose your own ground

For long you live and high you fly
And smiles you'll give and tears you'll cry
And all you touch and all you see
Is all your life will ever be


Run , run rabbit run
Dig that hole , forget the sun
And when at last the work is done
Don't sit down it's time to dig another one
For long you live and high you fly
But only if you ride the tide
And balanced on the biggest wave
You race toward an early grave

?پسری تنها و در تاریکی | در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 0:57 قبل از ظهر | پیوند  | 
Very Cold ... Is There Anybody Out There

        

?پسری تنها و در تاریکی | در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 10:26 بعد از ظهر | پیوند  |