سلام ، ...
برای کسانی می نویسم که می بینم این روزا یاس و نا امیدی تو وجودشون موج میزنه ...
برای اون مردمانی که "بی شعور" و "اغتشاش طلب" نام برده میشن و با حیرت خاص و مشخصی تو خیابون راه میرنو از بزرگت ترین دروغی که شنیدن تو حیرتن !!!
برای اون موج سبز خوش اندیش که چند هفته شور و هیجانه جوونی رو تو شهر و کشور جاری کردن ...
برای کسانی که وقتی اشک اشتیاق رو ، توی صورتشون می دیدم یه نیمچه امیدی تو دل من و همه ی اونا میومد که می تونن آزاد باشن و در چارچوب "انسانیت" زندگی کنن ...
ولی ... !@#$%^&*!
بالاخره حادثه رخ داد !!!!!!!!
بالاخره حادثه رخ داد و اون دیکتاتور معلون خیلی راحت "منتخب" نامیده شد ...
هیتلر می گفت : "اگه میخوای دروغتو باور کنن ، یه دروغ بزرگ بگو انقدر بزرگ باشه که تو ذهنه هیچ کسی نگنجه ...! "
انقدر این دروغ 24 ملیونی بزرگ و ناباوره که هیچ عقل سلیمی نمیتونه درک و باورش کنه ...
!@#$%^&*!
یادته تو پست قبلی چی نوشتم ؟
متاسفم ...
متاسفم که همه ی ما تو بازی کثیف سیاست فقط نقش مهره ها رو داریم ... ،
متاسفم که به راحتی باهامون بازی میکنن و انقدر "بزرگ" دروغ میگن ...
!@#$%^&*!
یادمه یه جا میخوندم که به گفته ی "امر سن" همه ی مردم از تاج گذاری کوروش کبیر شادمانی می کردند و براستی که برای فرمانروایی آفریده شده بود ...
نمیدونم ...... !!!
متاسفم برای این میراث زیبایی که " اشکانیان ، ساسانیان ، صفاریان ، هخامنشیان و ..." به اسم "ایران" و با حس وطن پرستی و آرمان گرایی و دفاع از ذره ی ذره ی خاک وطنم با جون و دل پیکار می کردند و اینجوری برای من و تو گذاشتند و این جنایت کارا "خیلی" راحت به هرزگی کشوندند ...
هی ، جناب لعنتی ، چی تو فکرت میاد وقتی دهنه نجستو باز میکنی و میگی "ما تمدن داریم" ؟
نمیدونم چه بلایی سره میراث وطنم آوردن که جای جای این خاک عزیزه "قدیمی" بوی خون ، فریب ، نیرنگ ، دروغ و دروغ و دروغ میده ...
ای حیوونا ، چی کار کردین با وطنم ؟
شما جنایت کارا چی کار کردین با ارث کوروش کبیرم ؟
چی شده که الان بزرگترین شخصیت های وطنم به منفورترین آدمای دنیا تبدیل شدن ؟
بس نیست این همه دروغ و ریا ؟
بس نیست از این که وطنمو به تاراج بردید ؟
!@#$%^&*!
هممون امانت داریم ...
بدون هر چیزی که داریم و هستیم ، بی هیچ چیز یه روزی در پی روز الست می دویم ...
آخه جوابه خدا هم با دروغ میخواین بدین ؟
شما فکر می کنید مردم ما "راه راهن !؟ " ،
ولی آفریدگاره شما چی ؟
از تک تکون متنفرم ... ،
حق شما زندگی نبود ... ،
حق شما سردم داری نبود ...
حق شما پایمال کردن خاک کوروشم نبود ...
هی ! ، لعنتی نژاد ... ، دیکتاتور ابلیس ، حیوونه کثیف ، توئی که فکر میکنی متخصص همه چیز هستی ، میدونی دموکراسی یعنی چی ؟دموکراسی یعنی اینکه از بالای پشت بوم ، اون به اصطلاح "بسیجی" کثافت و بی احساس تفنگشو رو سره هفت نفر خالی کنه ؟ و به راحتی بکشتشون ؟
چیزی که با چشمام دیدم ...
چجوری میخوای جوابشو بدی ؟
اینارو ببینید ...
اینا یعنی "دموکراسی" یا "مردم سالاریه دینی"
لینک عکس
لینک عکس
لینک عکس
لینک عکس
دموکراسی یعنی اینکه تو شهرت سگ پلیس بذارنو افسارشو ول کنن و به جونه مردم بیفته ؟
پ.ن : همین امروز از یه سگ پلیس جون سالم به در بردم !!! ، فقط کمی زخمی شدم ...
تا ابد برات خیلی کمه که تو آتیش بسوزی ...
باید میراث وطنمو اینجوری به هرزگی بکشونی که مردم برای آرمانشون به پاهای کارگزارای جنایت کارت بیفتن ؟
این یعنی دموکراسی لعنتیا ؟

کوروش کبیرم ، کجایی ببینی که خوک های جنگ در صف ایستاده اند و برای رسیدن به افکاره پلیدشون مردمانی از جنس خاک رو اینجوری میکشن ...
و این مردم "کشته میشن" ، آن ها "شهید" ...
شهادت یعنی چی خدای من ؟ ،
برام معنیش کن ...
توئی که تعیین میکنی ...
!@#$%^&*!
متاسفم برای این همه دروغ ...
میر حسین هنرمنده هنرمرد ... ، دمت گرم ... ، خیلی مردی ...
همون روز اول تا شنیدم گفتی "تسلیم این صحنه آرایی خطرناک نخواهم شد" به اندازه ی دفاع و رسالتت پی بردم ...

نمیدونم چقدر به همه چیز دقت می کنید !!!!
@ یادمه ساعت 12 شب به بعد که با سرعت معجزه آسایی داشتن رای های تقلبی رو می شمردن و می خوندن ، شبکه ی خبر تا صبح همش از مردم میپرسید : "اگر نامزد مورد نظرتون انتخاب نشه چه میکنید ؟" !!!
@ تو تمام ایران سیستم اس ام اس قطعه اما تو برنامه ی دوشنبه ی گفتگوی خبری (25/3/1388) ، صدا و سیما اس ام اس دریافت میکنه و مجریه گفتگو اول برنامه میگه پیامک های زیاد و سوالهای بی شماری دریافت کردیم ... ، بازم جالب تر اینه که تو همون ساعت زیرنویس مدام رد میشه و نوشته : با شماره ی ... منتظر دریافت نظراتتان هستیم ... (تابناک)
لینک خبر
ای تمام کسانی که ایمان آوردید ! البته به دروغ هایتان ، تا کی دوست دارید صحنه آرایی کنید ؟
باور کنید ما فهم و شعور داریم ... ، گوسفند نیستیم ...
گوسفند شمایئد که فکر می کنید همه گوسفندن ....
@ تا الان حداقل 900 هزار نفر با کد ملیشون تائید کردن که به "جومونگ رضایی" رای دادن ولی آمار وزارت دروغین کشور زیره 650 هزارتاست ، اینم از نکات جالب ... (تابناک)
@ اگه شما دروغ نمی گید و کارتون درسته ، چرا تا الان n صد نفر رو بازداشت کردید ؟ ، چرا سیستم موبایل و اس ام اس کشورو قطع کردید ؟ ، چرا رو تمومه ماهواره های شهر پارازیت گذاشتید که امواجش داره آدمو میکشه و همه یه سردرد های خاصی دارن !؟ چرا سایتها و روزنامه ها روفیلتر و توقیف می کنید؟ چرا اون کیهان لعنتی حق نوشتن دروغ و مزخرفات داره ولی بقیه نه ؟ چرا حمله می کنید تو خونه های مردم و وبلاگ نویس ها رو میگیرید ؟ چرا کله کشورم شده حکومت نظامی ؟ چرا خبرنگارای خارجی رو منع گزارش کردید ؟ چرا دسته لباس شخصیهای حروم زادتون باتوم و خنجر و هفت تیر دادید ؟ چرا شبونه تو خوابگاه ها میریزید و آدم ربایی می کنید ؟ چرا به یه بچه ی 14 ساله کاور پلیس و باتوم میدیدو ذهنشو پره عقده و دروغ میکنید که از زدن خلق خدا لذت ببره ؟
چرا دیروز دوست منو کشتید ؟؟؟؟؟؟ چرا ؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
چرا دیروز دسته گله خدا رو کشتید ؟ ![]()
کسی هست که جوابتونو میده ... ، جوابه تک تک جنایت هاتونو خوک های جنگ ...
پ.ن : اعصاب ندارم !
پ.ن : نوشتن و گفتن حرف دل تو این مملکت یعنی طناب دار ...
ولی بازم میگم :
و اگر خفه ام کنند ،
سازش نخواهم کرد ،
و ایمانم را قربانی ،
مصلحت نمیکنم ...
(چه گوارا)
نفرت رو نمیشه حبس وجود کرد ... ،
ولی نبایدم هدرش داد ...
همیشه گفتم :
Don't Waste Your Hate
نفرتت را هدر نده
با اینکه اصلا تو این بازیها نیستم ولی همیشه دوم خردادی بودم !
"سیاست پدر و مادر نداره" ،
ولی صدای این نفرت ، تو این روزای بهاری از کسی که "دروغ و عقده" تو وجودش موج میزنه به اوجه خودش رسیده ...
/ بی منطق نامه :
ملتی که حتی خودشونو نمیشناسن چطوری میتونن یه "رئیس جمهور" انتخاب کنن؟
ملتی که نمیتونن روز رو از شب تشخیص بدن چطوری میتونن حقایق رو ببینن ؟
متاسفم برای کسایی که دوست دارن رئیس جمهورشون بی تربیت باشه ... ،
البته حق هم دارن ، ... یه رئیس جمهور بی تربیت ، "طرفداراشم" بی تربیتن ...
متاسفم برای اون رئیس دولتی که خیلی ساده جلوی N ملیون نفر میادو دروغ میگه ... ،
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که ملتش "نفرت" دارن از دیدنش ... ،
متاسفم برای تمومه کسایی که از این "یهودی" حمایت میکنن ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که فقط بلده مثله "مارکوپولو" این ور اون ور بره ...
متاسفم برای رئیس جمهوری که برای تبلیغاتش "عوام فریبی" و "مظلوم نمایی" رو استراتژی کارش قرار داده ...
متاسفم برای اون رئیس جمهور که یه کاری کرده ، از بچه ی 5 ساله تا پیر مرد/زن 100 ساله به جونه هم بیوفتن ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که تو چهار سال تمرین کرد تا فقط رو حرکات لب و دهنش کار کنه که اونجوری ژست بگیره و جوری قیافه بگیره که انگار ناجیه بشریت و امام عصره ...
متاسفم که رئیس جمهور کشورم با "کراهت" به ملت و رسانش نگاه میکنه ...
متاسفم برای این "صهیونیسم" که با لگد مال کردن همه میخواد بازم فریب بده ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که به وزیرش دستور میده تا سایتهای رقباشو رو از سرور خارج کنن ...
متاسفم برای تمومه آدمایی که دوست دارن توجیه بشن ... ،
متاسفم برای رئیسه دولتی که "راحت" دروغ میگه ... ، خیلی راحت ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که جلوی یه "دکتر اقتصاد" بلد نیست صحبت کنه ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که نقاشی های دورانه بچگیشو جلوی دوربین به ملت کشورش نشون میده ...
متاسفم برای این موجود پست که گفته های خودشو هم انکار میکنه ...
متاسفم برای این رئیس جمهوری که رفتن به "زامبیا ، نیکاراگوئه ، بولیوی اوجه سیاسته خارجیشه ...
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که دهنه نجسش رو باز میکنه و اسم "چه گوارا" رو میاره ...
چه گوارا یه ناجی بود ، همرزم رهبر بزرگ دنیا "فیدل کاسترو"
تو چی کار کردی تو این دنیا لعنتی ؟
ماجرای هاله ی نور رو تو سایت You Tube ببینید و ایمان بیارید به دروغ رئیس جمهورتون :
http://www.youtube.com/watch?v=IbbQeZDbSMo
متاسفم برای اون رئیس جمهوری که مردم کشورش بهش میگن "چوپان دروغ گو"
متاسفم برای رئیس جمهوری که از همه ی بدها ، پست و بدتر بود ...
متاسفم برای امانت داریت ...
متاسفم برای اون ملتی که از عقل و منطق بویی نبردنو واقعا کورن ...
متاسفم ...
متاسفم که برای تو متاسفم ای "سمبل ریا" ...
!٬٫¤٪×،*!
میدونی چرا تو این روزای بارونی و عجیب حتی حال و هوای آسمون هم خرابه ؟
مردم چشون شده ؟
میگم ، ...
به خاطره وجوده پاک یه "هنرمنده" ...
و : "هنرمند ، جنگجویی را که در روح ما مسکن گزیده بیدار می کند" (نیچه)
پس ببین چرا داری با جون و دل میجنگی ...
گوشه ی وبلاگم نوشتم :
"به امید روزی که تمومه انسانها در چهارچوب "انسانیت" زندگی کنن ، نه "قانون" ،
و "انسانیت" بر زندگیه آدما حکم فرما بشه ...
در نهایت کلام یه دوم خردادی :
و اگر خفه ام کنند ،
سازش نخواهم کرد ،
و ایمانم را قربانی ،
مصلحت نمیکنم ...
(دکتر ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا)
پس :

پایان بی منطق نامه /
+ اینکه تو همین ساعت "تولدم" ، شاید مبارک ! ![]()
یک صفحه از زندگی رو ورق میزنم ...
و هیچ چیز جز یه جشن تولد تنهایی با "گیتارم" تو این هیجان و اوج نفرت شاید لذتی نداشته باشه ... !!! ![]()

وقتی چیزی متوجه نمیشی نخون ...
جدی میگم ،
چون این ذهن برای تو حرفی نداره ...
و این پست به تو هیچ ربطی نداره ...! ،
البته ، نه تو ...
نمیدونم تاحالا چقدر دقت کردی ،
یا شایدم دقت برات تعریف نشده ... ،
من نظر نمیخوام ، من یه حسه مرگ میخوام ،
حس مرگ و تنهاییه تو چیه ؟
ولی ...
نمیخوام بدونم ...
چون از "سرزمین مقدس" هیچ چی نمیدونی ...
نمیدونی این گیتار چی برای گفتن داره ...
نمیدونی ...
از مردن برای جهان ...
از مردن برای پدر ، خدا ، جک ، مسیح ، الله ، آفریدگار ... ، یا هر چی که خودت اسمشو میذاری ...
ولی این مرگ فرق میکنه ...
!٬٫¤٪×،*!
هی تو ! ،
توئی که ذهنه برهنت از جامه به تن کردن بی زاره ،
توئی که فکر میکنی خیلی خوش اندیشی ،
توئی که عادت کردی فقط نفس بکشی ،
چی شده دوباره ؟
تو اتاقت بمونی بهتره ... ، دره اتاقتم سه قفله کن ...
ت.ن : وقتی چیزی متوجه نمیشی نخون ...
!٬٫¤٪×،*!
با یک پیکره ی نیم تنه ! ، سرزمینه مقدس رو طی میکنم تا برسم به "رده پایی از اشک ها" ...
صدای این فریاد از "سرمین مقدس" تنها ستایشیه که دنبالشم ...
اوه پدر !!! ، صدای منو میشنوی ؟
هی ! ... ، (Blackie Lawless)
ممنونم برای هر چی که از طرف تو بوده ، هر چی که هست و هر چی که خواهد بود ...
و تمومه چیزایی که تو خلق کردی ... ![]()
کاش میشد به جای این آدمای دچار به "بیماریه روزمرگی" فقط از نمونه ی تو بود ...
تو از جهانی دگری ،
"سرزمین مقدس" جای رده پای اشکهای توست ...اشکهایی که برای سجده کردن به پای "پدر" ریخته میشود ...روح مقدس ، و پاسداران موسیقی خدا ، پاسدار و نگهداره تو باد ...
هی مرده بزرگ ،
تو بهترین خالق این دنیایی ...
یه نماده عارفانه ...
یه موزیکه ستاینده ...
وای ...
موسیقی یعنی "ستایش خدا" ...
خدای من ، ممنونم که "بی ریاترین" و "پاک ترین" خلقت رو به من هدیه دادی ...........
پدر ... ، صدای من رو میشنوی ؟ ![]()
وقتی کلام از گفتن عاجز است ، آن هنگام "موسیقی" آغاز می شود :
Come and take me down the dark beyond
And take me there where I come from
Take me down to the place where I'll kneel
And let me lay my shadow down
In through the eyes of a child's inner me
No pain to heal my bloodied brow
بيا و مرا به فراسوی تاريكی ببر ...
و مرا به جايی ببر كه از آنجا امده ام ...
مرا ببر، به جايی كه دران سجده كرده ام ،
و بگذار بگسترانم سايه ی خويش را ،
در ميان چشمان كودكی كه درون من است ،
بارانی نيست تا شفا دهد خونهای پیشانیم را ...
There is no rain to save this silent town
There is no rain to save at all
There is no place to save this silent ground
There is no place to save at all
بارانی نميبارد ، تا نجات دهد اين شهر خاموش را ...
بارانی نميبارد براي نجات ...
جايی نيست براي نجات اين بستر خاموش ...
نيست جايی براي نجات ...
Oh Father take me unto where I'll lay me down
On Hallowed Ground
Oh the sky is falling
And I don't know where my home is now
My Hallowed Ground
Oh and can you take me
For I have tasted Hallowed Ground
آه پدر ، مرا به جايی ببر كه در آن خواهم خفت ،
در زمينی پاك ...
گويی آسمان فرو ميريزد ،
و من نميدانم خانه ام اينك كجاست ...
"سرزمين پاك من" ميتوانی مرا ببری ؟
تا مزه ی سرزمين پاكي را بچشم ... Father - do you hear me
This pain I will not cry aloud
Father - I know you hear me
My head is bludgeoned but unbowed
آه پدر، صدايم را ميشنوی ؟
ميشنوی اين درد را كه فرياد ميكشم ؟
آه خدا ، ميدانم صدايم را ميشنوی ...
اگرچه بر سرم زده اند ، اما سر خم نكرده ام .....
بالاخره بهش رسیدم ... !
یه تنهاییه جاودانه ...
یادمه چند شبه پیش داشتم وبلاگ تمومه کسایی رو میدیدم که یه روزی بهم لینک داده بودن ...
فقط اینکه اون آدما خوب بودن ، ولی دیگه نبودن ... بعضی هام بد ... ، بعضی هام بدتر ...
چه اتفاقی افتاده ؟
چرا انقدر مردم خودشونو گم می کنن ؟
چه خبر شده که همه چیزو جدی میگیرن ؟
بعد اون وقت این حرفا رو میزنم ، میگن تو دچار یک رواش پریشیه حاد شدی ... ![]()
اصلا من یک روان پریش ...
ولی شما آدمای کلیشه ای واقعا چی می دونید ؟
خسته نشدید انقدر که حرفتونو میخواید به زور به کرسی بنشونید ؟
چرا اون همه آدم که یه جوری وانمود میکردن تا همیشه کناره آدم میمونن ، دیگه نیستن ؟
خوش به حالم ... ، چون هیچ وقت احساسم بهم دروغ نمیگه ...
فکر میکردی وقتی میگفتی "تو تنها نیستی" من باورم می شد ؟
عزیزم من حقیقتو پیدا کردم ... ،
پیدا کردم که تا ابد تنهام ... تنها و خسته و لذت می برم از این دپرسی ...
چقدر منتظر نبودن قشنگه ...
چی شد اون همه حرفی که همین جا بهم میزدین ؟
فقط حرفین ...... ، فقط و فقط حرف ...
قربونه اون آدم برم که بهم گفت : تنهاییتو حفظ کن ، چون همین تنهاییته که بهت آرامش میده ...
یه حقیقتی رو بگم ...
همیشه اتفاق های غریب عجیب رو دوست دارم ...
نه به خاطره تعجباش ... ، به خاطره حقیقتش ...
حقیقت اینه من مردم ... ،
خیلی وقتم نیست که این اتفاق افتاده ...
ولی واقعا الان کی داره مینویسه ؟
چی به سره اون آدم اومده ؟
گناهش این بود که فقط داشت به یه چیزایی مدام فکر می کرد ...
همه میگن :
"گر خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو"
ولی میدونی من چی میگم :
"گر خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو ..."
خوشحالم که به خاطره اینکه همرنگ شما و آدمای کلیشه ای نباشم ، رسوای تمومه عالم شدم ...
به دنیایی رسیدم که کاملا سیاهه ...
دنیایه سیاهی که یه خدا داره اون بالا ... ، اونم سیاهه ...
یه شوالیه هم این پائین ... ،
شوالیه ای که خیلی وقته به سمته پروردگاره سیاهش عروج کرده ...
چقدر تفاوت زیباست ... ،
واقعا که دنیای سیاه و بی روح بی انتهاست ...
چقدر قشنگه وقتی این کلمات خونده نشه ... ،
چون تو دنیای شاد و قشنگی داری ، ولی من ...
ولی من دنبال کلیده دره سیاهیم که جلوم قامت علم کرده ...
و حالا ، می خواهم با فرشته های تاریکی برای تجلیل از زیبایی ها برقصم ... ![]()
آخرین پاییز ،
بله ، آخرین پاییز ...
شد آخرین پاییزش ...
زمستونم شد آخرین زمستونش ...
زمستونی که ندید ... !
باور نمیکنی ؟
من باور میکنم ، چون دیدم دستای آغشته به خونه خودشو ...
و اون رنگ با یه دست نوشته ، آخرین یادگاری اون بود ...
آخرین ناگفته ها از "دردهای یک پسر تنها" ...
میفهمی از چی حرف میزنم ؟
از درد ...
نه ................. !!!
نه میفهمی ، نه باور میکنی ...
بهم گفته بود همین جوری بنویسم ...
عینه خودش ،
بدونه اینکه ذره ای یا کسی بفهمه ... !
گفت امانت داره خوبی باشم ...
هستم ، ولی ...
"دردهای یک پسر تنها" شد "زمزمه های یک پسر تنها" ...
اینم خودش خواست ...
میدونی ، اونجوری نوشتن با تمرینم بدست نمیاد !
نمیشه ، ...
ولی قول دادم تا باشم ...
به خاطره جاودانگیش ...
آخه اونم جاودانه شد ...
با نوشتناش حال میکردم ،
قبلیها رو ببین ...
همه چیش خاص بود ،
افکارش ،
انتخابش ...
حتی رنگ خونش ...
دراگ ...
دراگ باهاش بد کرد ، ....
به قوله خودش : " دنیای سرد و بی روح من در ناکامی های من در حال غرق شدن است "
ولی نمیذارم تموم بشه ... ،
نمیذارم ...
باورت شد ؟!
خدایش بیامرزد ![]()
و
این هم آخرین نوشته از " آخرین" برگ یادگاری اش : ![]()
بی اختیار ...
زندگی ... ، یک باره دیگر به من خیانت می کند ...
می پذیرم که بعضی چیزها هرگز عوض نمی شوند ...
من به ذهن کوچکت اجازه دادم که رنج و جان کندن مرا ببیند ...
و این برایم باقی مانده ، همراه با وابستگی شیمیایی !!!
آری ، فرو می ریزم ...
Yes, I am falling
چقدر دیگر باید زمین بخورم ؟ ... ![]()
? how much longer 'till I hit the ground
نمی توانم بگویم که چرا در خود شکستم ...
... I can't tell you why I'm breaking down
آیا متحیری از اینکه چرا ترجیح می دهم تنها بمانم ؟
? Do you wonder why I prefer to be alone
آیا براستی نباید کنترل اختیار خود را از دست بدهم ؟ ...
... ? Have I really lost control
به یک انتها می رسم ،
پی برده ام که چه کسی بوده ام ، ...
نمی توانم بخوابم ، پس آهی می کشم و پشت ماسک شجاعت قایم می شوم ...
می سازم که باید بی اختیار باشم ......
بی اختیار ...
و بی اختیار ... ![]()

!٬٫¤٪×،*!
یه لحظه که به دورورت نگاه کنی میبینی اذن خداست که بی زمان داره همه جا جاری میشه ...
همه چیز آمادست تا گیتارمو بردارمو یه ترانه از آلبوم The Wall بزنم !
صدام کمی گرفته ... ، ولی گوش کن ...
ولی دلم میخواد باره آخری نباشه که این ترانه رو با گیتارم میزنم ..................
Hey you , out there in the cold
ای تو ! ، تو که آن بیرون در سرما استاده ای ،
Getting lonely, getting old
تو که پیر میشوی ، تنها میشوی ...
? Can you feel me
میتوانی مرا حس کنی ؟
Hey you , standing in the aisles
آهای تو که در راهروها استاده ای ،
With itchy feet and fading smiles
با پاهایی که می حارند و لبخندهای بیرنگ ...
? Can you feel me
میتوانی مرا حس کنی ؟
Hey you, dont help them to bury the light
آهای تو ! ، کمکشان نکن تا روشنایی را به خاک سپارند .......
... Don't give in without a fight
بی آنکه بجنگی تسلیم نشو ...
Hey you, out there on your own
آهای تو که آنجا در افکار خودت ،
Sitting naked by the phone
برهنه کنار تلفن نشسته ای !
? Would you touch me
میخواهی به من دست بزنی ؟
Hey you, with you ear against the wall
آهای تو که گوش به دیوار گذاشته ای ...
Waiting for someone to call out
منتظری تا کسی صدایت بکند ...
? Would you touch me
میخواهی به من دست بزنی ؟
? Hey you , would you help me to carry the stone
آهای تو ، کمکم میکنی که سنگ را بر دوش کشم ؟
... Open your heart, I'm coming home
قلبت را بگشا ... ، به خانه می آیم ...
{پ.ن : اینجاس که آدم اشکش در میاد !!!}
But it was only fantasy
اما این فقط یک خیال بود ،
The wall was too high
"دیوار" خیلی بلند بود ...
As you can see
همان طور که میبینی ........
No matter how he tried
هرچقدر تلاش میکرد ،
He could not break free
نتوانست رها شود ...
And the worms are into his brain
"و کرم ها مغزش را خوردند" ... ![]()
Hey you , standing in the road
ای تو ، که در جاده ایستاده ای ...
, always doing what you're told
همیشه هرکاری که بگویند می کنی ...
? Can you help me
میتوانی کمکم کنی ؟
... Hey you, out there beyond the wall
آهای تو که در پشت دیواری ..
, Breaking bottles in the hall
که بطری ها را در تالار میشکنی ...
? Can you help me
میتوانی کمکم کنی ؟
Hey you, don't tell me there's no hope at all
آهای تو ، به من نگو که اصلا امیدی نیست ...
Together we stand , divided we fall
"با هم می ایستیم ، جدا از هم می افتیم ..." ![]()
به قوله اون زبون تو همون پارسال ، همین موقع :
یه ذره فکر ؟!
یه ذره درد ؟!
یه ذره درک ؟!
یه همدرد ؟!
یه همفکر ؟!
فقط 1 لحظه !
هیچ کس یادش نیست پارسال تو اولین جمله ها چی گفتم ! ، الان دوباره تکرار میکنم که ....
" بيعدالتي های سرنوشت ،
درد و رنجهای عشق و نفرت،
و خاطراتی که دل را به درد می آورد ، تو را به زانو در آورده ،
و دورانی را که ما جوان بوديم ،
زمانی که زندگی بسيار طولانی به نظر ميرسید ،
" روزها پشت سر هم "
تو تمام آنها را بيهوده گذراندی ! ،
نفرتی که تمام نيازهايت را برآورده ميکند ،
تمام بيماريهايی که تحمل ميکنی ،
و تمام وحشتی که به وجود آوردی تو را به زانو در خواهد آورد"...
الانم مثله پارسال میگم که دیدی بهش فکر نکردی ؟
به سادگی ازش گذشتی ؟!
تفاوتشو با هر چیزی که تا الان خوندی حس نکردی ؟!
یعنی به همین سادگی ؟!![]()
دسته خودم نیست ! ، میخوام تو مغزه همه فرو کنم !!!
هر روز که از عمرت میگذره بهش بیشتر معتقد میشی و تا آخره عمرت عذابت میده و افسوس میخوری !
و دوباره مثله پارسال می نویسم :
And the times when we were young"
When life seemed so long
Day after day
"You burned it all away
خاطرات چه چیزهایی رو با خودش به یاد میبره و به یاد میاره .. مگه نه ؟!!!
درست پارسال همین موقع ... و گذشت ۱ سال و روزهای پشت سر هم ...
چیو متوجه نشدی ؟ ...
ا م م م م م ............
!٬٫¤٪×،*()!
ولی هدیه سالگرده این کلبه ی تنهایی و دپرسی ۱ چیزه!!! ،
اسمش بی خوابیه ، یا شب زنده دار ... ، یا ...
عجیبه ؟! یا غریبه ؟!
گوش کن :
بی خوابی
و اکثر اوقات آه می کشم ،
و اکثر اوقات تعجب می کنم که چرا ؟!
من هنوز اينجا هستم و هنوز گريه می کنم ...
و اکثر اوقات گريه می کنم ،
و اکثر اوقات اشکی می ريزم ،
برای آنها که اينجا نيستند ...
ولی هنوز خيلی نزديک احساس می شوند ...
لطفا بار مسئوليت و درک حقيقت مرا سبک تر کن !
و هنوز به خاطر می آورم ،
خاطره ای را ... و سوگواری می کنم ،
در خواب پريشان و آشفته ی من ... ،
آنها زخمهای عميق ايجاد می کنند،
بسيار عميق ...............
لطفا اين فشار را از دوش من بردار ، ...
لطفا درد مرا تسکين بده ...
مطمئنا بدون جنگ هيچ تلفات و خساراتی وجود نخواهد داشت ، !
و از اين به بعد، ...
هيچ ماتم و سوگی ،
هيچ اندوهی ،
هيچ دردی ،
هيچ بدبختی ای ،
هيچ شب نا آرامی ،
گم کردن مرده ای ،
و آه ... ،
کافيست
جنگ بس است ...
برای اولین سالگرد کلبه ی تنهایی نظرتون چیه ؟! ...
ا م م م .... ![]()
.Human being is a creature that should tame himself
میخوام امشب یه داستان بگم ...
از یه سرنوشت ...
یه سرنوشته ...
میدونی وایکینگ چیه و به کی میگن ؟
به من میگن ! ...
نه ، من نیستم که ...
خب ...
ام .......
وایکینگ کسیه که بهش میگن وایکینگ !
نمی دونم !
یه داستان میخوام بنویسم ،
داستانی از سرنوشته وایکینگها ،
داستانی از مردان و جنگجویان اسکاندیناوی !
بخون ، !
اگه نخواستی هم نخون ... !
چون برا تو نوشتم ، نه تو ... !
!#$%^&*!
من در درون قلبم سرمای یاس و نا امیدی را احساس میکنم ،
سرمایی مانند سرمای آخر زمستان من و پسرم به شدت آسیب دیده ایم
پسرم مرده است ...
او تنها 6 سال داشت ...
او فرزند ارشد من بود ،تنها باقی مانده از من ، اجداد و قوم و خویش من ...آخرین بازمانده ای که نام مرا زنده نگه میداشت ،مرگ نیشخند مهلک خود را بر او نمایان کردهاینجا هیچکس نیست که او را مقصر بدانم ،
و تنها خود من مقصرم .
تقدیر مردان شمال در انتظاره همه ماست ،تقدیر و سرنوشت همه وایکینگها همین بوده است ...
و تا بوده ، همین بوده ...هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد ،روز پاسخ به دعوت ادن ،
یا شاید روزی که باید در آن پا بر دروازه جهنم گذاشت ...
من او را به درون کشتی خود بردم ،به نظر میرسد که او خوابیده است ،
اما سرما امانش را نداد ... ،
رنگ آبی تیره ای که از شدت سرما بر لبان او نقش بسته ...و کافیست تا مرا به گریه بیاندازد ،
چون نشان می دهد که پسره من مرده است ...
هیچ مردی نباید فرزندش را به خاک بسپارد ،
او هنوز قسمتی از وجود من است ،
اشکهای تلخ و دردناکی که من میریزم ...
بار سنگینی است که از تحمل من خارج است ...
بدن سبک او را در آغوش گرفته ام ،
پوست او همچون برف سفید شده است ،اما هنوز غم از دست دادن او در قلبم سنگینی میکند ...
به طوریکه هر لحظه غم و اندوه مرا بیشتر میکند .
شماها ،
ای اجداد من ، ...این چه سرنوشت شومی است که به من اعطا کرده اید ؟من برای چه باید رنج بکشم ؟
من برای چه باید این درد و رنج را احساس کنم ؟اجداد من ، ...زندگی دیگر معنی و مفهمومی برای من ندارد ،
پسرم را بر توده هیزمی که برای سوزاندن جسد او جمع کرده ام خواباندم ...
او را چنان که شایسته یک پادشاه است تدفین کردم ...و خود نیز در کنار او خوابیدم ،
و خود را می سوزانم تا بمیرم ،"و زمانی که در حال مردن بودم صدای آواز تمام وایکینگها را که پیش از من مرده بودند را میشنیدم"
"آوازی که به معنی خوش آمد گویی برای ورود به دنیایی دیگر بود"
تقدیر مردان شمال در انتظاره همه ماست تقدیر و سرنوشت همه وایکینگها همین بوده است
و تا بوده ، همین بوده ...هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد ،روز پاسخ به دعوت ادن ،
یا شاید روزی که باید در آن پا بر دروازه جهنم گذاشت ...
یک تاریکی بی پایان به سوی ما می آید ،
همه نورهای زمین به پایان رسیدند ،
عصری جدید می آید
و این عصر نابودی ماست ...
یک نیایش به ضد مسیح ، ما سلام می کنیم ، تو اجازه می دهی که بر فرازت سقوط کنیم ، زمانه نفرت ، جنگ و درد اینک اینجاست ، ما با هم چیزهای قوی تری می سازیم ، ولی ، دائما هیچ در هیچ ... در قلعه ای عمیق با غرور و قدرت ایستاده ایم ، بر می افرازیم قلب سیاهمان را ، جسممان و دورود هایمان ، این ابدیست و سالهای بی پایان تاریکی ما ... با ما روبرو شو ، به جسم ما بیا ، قلب سیاه تاریکی را احساس کن ، نفرت را حس کن ، ارباب عصر شیطانی را احساس کن ، ما را بپرست ، و عصر جدید ما را بپرست ... نفرت را ببین ، درد را ببین ، رود های قدرتمندو تاریک ما را ببین ، جایی که خون قربانیان در جریان است ، ما قربانی می کنیم برای عصر جدیدمان ، ما قربانی می کنیم هرچیزی که می خواهیم و هر چیزی که نیاز داریم را ، و انجام بده چیزهایی را که سالهاست پژمرده شده است ... !
سلام
خیلی زود ،
اومد ... !
یه شبه دیگه ...
نه !
اصلا !
حوصله ی حرف زدنو ندارم ...
خیلی سرده ... خیلی ...
فقط موزیک !
آره ...
خودشه ...
فقط یه موزیک مثله "گله یخ" !
همین .
ولی نمیدونم چرا این ...
ولی خوب ،
الان ، همین !
آره !!!
همین ، الان !
چون مثله هر شب سردو تاریکه ...
"هیش" کی چیزی نگه !
فقط یه ترانه حرف بزنه ...
اون همش راست میگه
مثه ماها نیست ...
یعنی مثه تو نیست ...
ولی به خدا با تو نیستم !
تمامه احساسو اون میفهمه ، نه تو !!
چی بگم دیگه ؟
چی میتونم بگم ؟
چی بخونم ؟
به قوله همون ترانه :
"چی بخونم ؟ ، جوونیم رفتو صدام رفته دیگه ، گله یخ توی دلم جوونه کرده" ![]()

امیدهای بزرگ
هنگام جوانی , آنسوی افق ... ، ... آنجا
در دنیایی از مغناطیس و معجزات می زیستیم ...
افکارمان مدام و بی مرز پرسه میزد ،
زنگ ناقوس جدایی آغاز شده بود ...
در سراسر جاده ای طولانی و سنگفرش لانگ رود ،
آیا هنوز در دو راهه دیدار می کنند ؟
دسته ی ژنده پوشی که گامهایمان را دنبال می کردند ،
قبل از آنکه ، زمان ، رویاهایمان را ببرد ... ، می دویدند ...
و انبوهی از جانوران کوچک بر جای می نهادند ...
و می کوشیدند که ما را به زمین بدوزند ... !
در نهایت زندگی ، آهسته دستخوش پوسیدگی می شد .
""" سبزه , سبزه تر از بود ... ، ... " !
نور , نورانی تر بود ... ، ... " !
شبهای شگفتی ... ، ... " !
دوستان , دورمان بودند ... ، ... " !
به فراسوی خاکستر سوزان پل های پشت میزمان می نگرم ... ! ،
به یک نظر , که طرف دیگر پل چقدر سبز بود ...
گام هایی که به پیش برداشته شد , دوباره در خوابزدگی به پس نهاده شد ...
با پرچم در اهتزاز ، به بلندی های سر گیجه آور آن دنیای رویایی رسیدیم ... ،
تا ابد در چنگال اشتیاق و بلند پروازی ،
عطشی هست که هنوز سیراب نشده " ... ، ... " !
چشمان خسته ی ما هنوز به سوی افق بال می گشاید ...
هر چند بارها از این راه رفته ایم "... ..."
""" سبزه , سبزه تر از بود ... ، ... " !
نور , نورانی تر بود ... ، ... " !
طعم , شیرین تر بود ... ، ... " !
شبهای شگفتی ... ، ... " !
دوستان , دورمان بودند ... ، ... " !
چه بامدادان درخشانی ست ... ، ... " !
آب, جاریست ... ، ... " !
رود بی پایان ... ، ... " !
بی نهایت و همیشه ... ، ... " ! ........ """ ، """ ، ! ، """ ، """ (...)
""" The grass , was greener ... ، ... " !
The light , was brighter ... ، ... " !
The taste was sweeter ... ، ... " !
The nights of wonder ... ، ... " !
With friends surrounded ... ، ... " !
The dawn mist growing ... ، ... " !
The water flowing ... ، ... " !
The endless river ... ، ... " !
FOREVER AND EVER ... ، ... " ! ...... """ ، """ ، ! ، """ ، """ (...)
قصیده ی افسردگی
افسرده ام ،
و هنوز آرزویم از برگ و مداد سیاهم ، فقط مرگ آنان است ،
برای شراب نویس قصه های تراژدی از رنج مینویسم ...
و خارج از این قصه ی غم افزا پیروز میشوم ...
ای تو ! ، میدانی دردم متعلق به کجاست ؟
و تو متعلق به کدام نشاط تهی هستی ؟!
اکنون قلبم برای خودش الهام میکند ...
که چطور هوا با بوی مطبوعش ما را به زیر میکشد ...
ای ماه چهره درخشان ،
این بار به ستاره ی هلالت اجازه ده که به ابرهای پاره پاره بگوید ...
از کابوس ، درد و غم من بگوید تا رها شوم ...
ای تو ...
که در گوشه ای سکنی گزیده ای ،
از تو تقاضای یک آه خداحافظی خواهم داشت !
و برای روحت ، از روحم زیبایی میبخشم ...
ولی تو را چه سود ؟
چون این زیبایی باید بمیرد !
زیرا روح من مرده است ...
و در عمیق ترین لحظه های درونم برای بازگشت روحم منتظرخواهم ماند ...
و برای تو چه میماند ؟ جز یه شعله ی بهت انگیزه افسونگر ؟
اندیشه ی این ذهن خسته و تفکر مرگ برای من است ...
میدانم که روحم توانایی بازگشت خواهد داشت ،
از این درد سودا زده ...
از این قلب افسونگر
و از این بیماری خاموش ...
ای افسردگی ، با تنهاییم برایت خواهم ماند تا تمام شوم ...
سرگردان خارج از فضا ،
سرگردان خارج از زمان ،
دنیایی خارج از نور ،
و مرگ در انتها ...
فقط سکوت می تواند شنیده شود ،
آن هم ، سکوت اشکهای مردم
هیچ کس قبر مرا نمی داند ،
با خاک و زمان به خاک سپرده شده ام ...
در عمق این سرگردانی گرفتار شدم
و من سالهاست که دفن شدم ...
ای تو که در پوسته تهی و الکلیت ، داری پوسیده میشیی ، و از بین میری
و این همه دروغهای بزرگ روی دیوارهای ذهنه مسته تو ، مثله آجر روی هم قرار میگیرن ،
آیا تاحالا تعجب کردی و به این فکر کردی که چرا "تنها" گذاشته شده ای ؟
به طوری که قلبت سردتر رشد میکنه و سرانجام به سنگه آتشین تبدیل میشه ...
آیا من ، تو را برای دیدن رویاهایت مجازات کردم ؟
آیا من ، قلبت را شکستم و تو را با چشمانی گریان ترک کردم ؟
آیا تو برای فرار کردن رویا می بافتی ؟
نه ! ،
تو هرگز برای فرار رویا نمی بافی !
باز هم فراموشی رقت انگیز ... ،
و باز هم اميدهاى فراموش شده ی مدفون در قبر تنهاى روحت ،
باز هم فراموشی رقت انگیز ... ،
و باز به یاد بیار که تو چه بوده ای قبل از آنکه قلبت را از دورترین فاصله ی زمان قفل کنی ...
? Did I punish you for dreaming
? Did I break your heart and leave you crying
? Do you ever dream of escaping
Don't you ever dream of escaping
چطور می توانی برای کشتن خدا از یک کوه بالا بری ؟
چرا از سرزمین های ناشناخته عبور می کنی , که خدای ما رو بکشی ؟
چرا دیوارها رو ساختی ، که خدایمان گرسنگی بکشد ؟
جز این است که می خواستی ما از همه چیز بی خبر باشیم ؟
به خاطر اینکه بچه های ما رو عذاب بدی ؟
و خواهرانمان را برده گیری و آنها را از ما بگیری ؟
چه وقتی غرق خواهیم شد ؟
چه زمانی ما میمیریم ؟
آیا تو هم با ما میمیری ؟ ،
"اینطور فکر می کنم" ![]()
تو دست هایت رو قطع کردی
قلب خودت را تکه تکه کردی
و بچه های خودت را غرق کردی
پس تو میتوانی تمامش کنی
یا ما این کار را انجام دهیم
یا من این کار را انجام دهم
و خود تمامش کنم
تا تمام شویم
ما حقیقت رو به همه می گوییم
و تمام دروغ هایت رو فاش می کنیم
ما احتیاج نداریم که از کوه بالا بریم
یا از سرزمین های ناشناخته عبور کنیم
چون "ما خدایانیم"
و تو را غرق خواهیم کرد
و ما خانه هایت را می سوزانیم
زیرا : "ما انسانیم , ما ارواحیم , ما خدایانیم"
