ای تو که در پوسته تهی و الکلیت ، داری پوسیده میشیی ، و از بین میری
و این همه دروغهای بزرگ روی دیوارهای ذهنه مسته تو ، مثله آجر روی هم قرار میگیرن ،
آیا تاحالا تعجب کردی و به این فکر کردی که چرا "تنها" گذاشته شده ای ؟
به طوری که قلبت سردتر رشد میکنه و سرانجام به سنگه آتشین تبدیل میشه ...
آیا من ، تو را برای دیدن رویاهایت مجازات کردم ؟
آیا من ، قلبت را شکستم و تو را با چشمانی گریان ترک کردم ؟
آیا تو برای فرار کردن رویا می بافتی ؟
نه ! ،
تو هرگز برای فرار رویا نمی بافی !
باز هم فراموشی رقت انگیز ... ،
و باز هم اميدهاى فراموش شده ی مدفون در قبر تنهاى روحت ،
باز هم فراموشی رقت انگیز ... ،
و باز به یاد بیار که تو چه بوده ای قبل از آنکه قلبت را از دورترین فاصله ی زمان قفل کنی ...
? Did I punish you for dreaming
? Did I break your heart and leave you crying
? Do you ever dream of escaping
Don't you ever dream of escaping
چطور می توانی برای کشتن خدا از یک کوه بالا بری ؟
چرا از سرزمین های ناشناخته عبور می کنی , که خدای ما رو بکشی ؟
چرا دیوارها رو ساختی ، که خدایمان گرسنگی بکشد ؟
جز این است که می خواستی ما از همه چیز بی خبر باشیم ؟
به خاطر اینکه بچه های ما رو عذاب بدی ؟
و خواهرانمان را برده گیری و آنها را از ما بگیری ؟
چه وقتی غرق خواهیم شد ؟
چه زمانی ما میمیریم ؟
آیا تو هم با ما میمیری ؟ ،
"اینطور فکر می کنم" ![]()
تو دست هایت رو قطع کردی
قلب خودت را تکه تکه کردی
و بچه های خودت را غرق کردی
پس تو میتوانی تمامش کنی
یا ما این کار را انجام دهیم
یا من این کار را انجام دهم
و خود تمامش کنم
تا تمام شویم
ما حقیقت رو به همه می گوییم
و تمام دروغ هایت رو فاش می کنیم
ما احتیاج نداریم که از کوه بالا بریم
یا از سرزمین های ناشناخته عبور کنیم
چون "ما خدایانیم"
و تو را غرق خواهیم کرد
و ما خانه هایت را می سوزانیم
زیرا : "ما انسانیم , ما ارواحیم , ما خدایانیم"
My eyes are shut I cannot see, though clear is thy despair
I drift away ' far away from places of which you seek
Though I seek thy hell , you close the gate before me
Your life is right , and I'm to follow to your paradise
I cannot fall in love , love is for them , Lusting for the sky ' Heaven
? Why did I come to this world of sorrow
? why is this true ? Where is my dagger of sacrifice
I will open the gates to Hell one day
When night falls
She cloaks the world
In impenetrable darkness
A chill rises
From the soil
And contaminates the air
Suddenly
Life has new meaning
زمانی که شب ،
او دنیا را پنهان می کند
در تاریکی نفوذ ناپذیری ،
طلوعی پر از نا امیدی ،
از خاک
و هوایی آلوده
ناگهان ،
"زندگی" ، معنی تازه ای پیدا می کند
