طرز فکر یک دورۀ قدیمی

موتورهای فضایی در وارونگی..
دوباره به سوی گیتی سقوط می‌کنم..
درمیان دیدگان مردمی مرده..
رویاهای رنگ باخته و شکافت‌های هسته‌ای گسترده!
ریسمان‌هایی از فرضیه‌ها نژاد بشر را سرپا نگه داشته‌‌اند!
عروسک‌های خیمه شب بازی بر زمین می‌افتند..
و همانطور که بی‌حد و مرز در فضا درحال پروازم...
عمق را احساس می‌کنم..!


گمشده در زمان، در شگفتم که سفینه‌ام پیدا خواهد شد؟
با این سفینه‌ی درحال غرق شدن سفر می‌کنم..
سریع‌تر از سرعت سوختن ابر ستاره‌ها..
سیاه چاله‌ها می‌چرخند و از نظرها محو می‌شوند..
ریسمان‌هایی از ترس در نژاد بشر پنهان شده‌اند..
جواب‌ها در زمین دفن شده‌اند..


و خیلی زود.. ماهِ بمب افکن..
نورش را بر ما می‌تاباند..
و همانطور که به هم برخورد می‌کنیم..
دعا می‌کنیم و دست یکدیگر را می‌گیریم..
و شب بخیر می‌گوییم..!

از کتابام ممنونم

*کتاب، مونس و غمخوار اوقات حزن و خستگی است که غم و اندوه را به سرور و شادمانی تبدیل می‌کند؛ رنج و غم را از آینه‌ی خاطر زدوده و گنجینه‌ی ذهن را پر از گوهرهای گرانبها می‌کند..
*من هیچ غمی نداشتم که خواندن یک صفحه کتاب از بین نبرده باشد..
*افکار و اندیشه‌های انسان به گونه ای است که ممکن است فقط با خواندن یک کتاب پایه افکار انسان بر مبنای جدید یا در مسیر خاصی قرار گیرد و چه بسا ممکن است کتابی مسیر سرنوشت میلیون ها انسان را در راه مخصوصی بیندازد..

*برای نابود کردن یک فرهنگ نیازی نیست کتابها را سوزاند..
کافیست کاری کنید مردم آنها را نخوانند!

(کتاب و فیلم فارنهایت ۴۵۱ رو بخونید و ببینید)

گاهی به این زیاد فکر میکنم که با دنیای بی‌مغز آینده چی قراره به سرمون میاد..
دنیا به سمت ترکیب عجیبی داره پیش میره..
یه محوری رو تصور میکنم که باسرعت به دو طرف مخالف میل میکنه:

<------->
یک طرف پیشرفت تکنولوژی و صنعتی با سرعت و پردازش قوی..
و یک طرف هم به سمت خالی شدن از معنا و شناخت پیش میره..
خالی شدن انسانها از فکر و اندیشه..
و این حباب بزرگ و تهی میخواد صادر شه تا ابدی هم بمونه!
عجب فاجعه‌ای..
ترویج نادانی و افتخار به بیسوادی که حتما تاوان سختی برامون داره..
بطور سرسام آوری داریم مصرف میکنیم و مصرف میکنیم..
برای "چیزهای هیچ و پوچ" هزینه میکنیم..
و بی وقفه هم داریم اسراف میکنیم و این اسراف رو تبلیغ میکنیم!
در کنار این وضعیت، سرعت تغییرات در دنیای غرب بسیار زیاد شده..
شاید آدمهای کمی الان مفهوم مِتاورس رو بطور مشخص بدونن..
قضیه‌ای هولناک که اکثرا خبر نداریم برامون چه آشی دارن میپزن!
فرا جهان و تکثیر نامیرایی..!
آخه کدوم اندیشه میخواد ابدی بمونه؟!  :|
کمدی سیاه همینه واقعا..

در نهایت با جوسازی و تبلیغات شیرجه میزنیم داخل دنیای طرح ریزی شدۀ آینده..
و بالاخره کارتل‌های فاسد و مادی گرا متحد شدن و میخوان دخل زمین و انسانها رو بیارن!
واقعا چه دستاوردی به عنوان نتیجۀ بشریت داریم که بخوایم اونو هم نامیرا و صادر کنیم؟!
عدۀ کمی هم سعی کردن خوب باشن و دمشون هم گرم!
ولی در مجموع، روی دوش بشریت به جز شرم چه چیزی برای حمل داریم؟!

بگذریم ... برگردیم به موضوع!
خواندن، دانستن و آموزش بدون اندیشه بیهوده است..
و اندیشۀ خالی، بدون خواندن خطرناک است..


هیچ آموزش و پرورشی در کار نبود و نیست...

فروغ.. فرخزاد..

اگر به خانه من آمدی..
برای من ای مهربان، چراغ بياور..
و يك دريچه كه از آن...
به ازدحام كوچه‌ی خوشبخت بنگرم...

... ... ... ...

55 سال از مرگ فروغ فرخزاد میگذره..
با وجود اینکه فقط 32 سال زندگی کرد، ولی چقدر تاثیر گذار بود..
در ادبیات و شعر امضای خاصی رو ایجاد کرد و تبدیل به یک موج شد..
این خیلی مهمه که با این سن و سال بتونی یک جریان فکری ایجاد کنی..
و این خط فکری و نگاه همچنان باقی بمونه و بیان شه..
بیشتر از نیم قرن در موردش حرف زده میشه و اشعارش خونده میشه..
یعنی بیشتر از عمر کوتاهی که خودش داشت!

قدرت کلماتش همیشه برام جالب بوده..
خوبه که هنوز حرف‌ها و اشعاری ازش نقل میشه!
مثل قبل نیست ولی بازم خدا رو شکر!
هر سال یادآوری‌ها کمتر و کمتر میشه و آدمای مهم بیشتر فراموش میشن..
و برعکس آدمهای قلابی و مصنوعی بیشتر تقدیس و معرفی میشن..
تو دوران و سبکی داریم زندگی میکنیم که ارزش‌ها بسرعت تغییر میکنن..
تو دانشگاه بی در و پیکر اینستاگرام میشه چند روزه دکتر و قهرمان شد..
بگذریم..

با فروغ همیشه جاودان شروع کردم و با کلام خودش تموم کنم:
دلم می خواست های ﻣﻦ ﺯﯾﺎﺩﻧﺪ
ﺑﻠﻨﺪﻧﺪ
ﻃﻮﻻﻧﯽ‌ﺍﻧﺪ
ﺍﻣﺎ مهم ترین ﺩﻟﻢ می خواست ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ:
ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎﺷم. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﻭ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻣﺤﺸﻮﺭ ﺷﻮﻡ
ﭼﻘﺪﺭ ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ..
ﺗﺎ ﻭﻗﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻬﺮ ﺑﻮﺭﺯﻡ
ﻭﻗﺖ ﮐﻢ ﺍﺳﺖ..
ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺏ ﺑﺎﺷﻢ.. ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺑﺎﺷﻢ..

ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻡ همه ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﻫﺎ ﺭﺍ... ...

انسان موجودی یکــروزه

انسان هـا از رابطه بوجود مـی آینـد..
در رابطه رشد مـی کـننـد..
در رابطه آسیب مـی بیننـد..
و در رابطه ترمـیم مـی شونـد..

هـمه چیز بـه رابطه‌هـا مربوط اســت!

بلوار "یک‌هزار خورشید"

سی هزار کیلومتر دورتر..
دیگر به فکر چمدان‌ها نیستیم..
رهایشان میکنیم..
و خاطرات قدیمی در حال پاک شدن هستند..
الهی شکر..!

فکر میکنیم قرار است پیر و بُرنا بدنیا بیاییم..
تا در نهایت.. .. ..
و فکر میکنیم شجاعیم..
ولی ما باید اشتباه کنیم!
تا مدار اشتباهاتمان تکمیل شود!

بی‌حالیِ استمراری

مدتی در اضطراب، چندی شاداب
گاهی افسرده و صباحی خوشحال
گاهی بر گنج، مدتی در رنج
مدتی گمراه، چندی به راه

و این طبیعیست...
این طبیعیست..
طبیعیست.

باران در این بهشتِ سوزان

گم شدن..
تنها امید کسانی‌ است که..
با دردی در قلبشان در دشتها قدم می زنند...
و تمام خوشی‌هایشان غرق می شود..

برای همیشه در اعماق دفن خواهند شد..
به گمان اینکه مرده اند..