کودکی بودم و دنبال خدا
در بیابان، در دشت
در دل جنگل سرسبز کنار دِهمان
همه جا عاشق و سرگشته
به دنبال خدا میگشتم

پایۀ کوه زیر یک سرو کهنسال
چشمه ای بود روان
همچون قلب خداوند در دل کوه

پیرمردی دیدم
خسته و تشنه لب از راه رسید
به لب چشمه خزید
آب نوشید و پس آنگاه..
به خدا گفت: سـپـاس...
آری.. احساس من این بود..
خدا آنجا بود...
من خدا را دیدم..
گویا همسفرش بود خدای..
من شنیدم که خدا گفت: بنوش، گوارای وجود...